|
دور باشی یا نزدیک یکی تو را همیشه دوست دارد
قيامت بي حسين(ع) غوغا ندارد
به افکارم اعتماد دارم،چون آدمها را بهتر ودرست تر از آن چیزی می بیند که هستند. به قلبم ایمان دارم،چون قلبها را پاکتر وآسمانی تر از آن چیزی احساس می کند که هستند. خیال های کودکانه ام را خیلی دوست دارم، چون صادقانه وبی ریا عشق می ورزد. اما انگار یک جای کار اشتباه است، چون گرگ ها زیاد شدند. چرا؟ پی نوشت: با خودم قرار گذاشتم ننویسم تا اگر روزی نوشتم خوب بنویسم.اما این دغدغه نگذاشت تا بر سر حرفم بمانم. پی نوشت2:خط آخر در مورد کسی نوشته شده که تصورات من و چند نفری را در مورد خود کاملا عوض کرد .
حکایت من و پاییز انگار پایانی ندارد! روزمرگی و افسردگی... غروب های زود و تاریکی هایی بلند و سرما که تا مغز استخوانم را می سوزاند!این روزها دلم می گیرد! از آفتاب مایل و از کار ها که هی بیشتر می شوند و هوا که هی سرد تر می شود و..... به این فصل نمی توانم غلبه کنم! کلافه گی و درماندگی ام چاره ندارد!
آه از این زندگی، که آدم را درگیر اطراف می کند.نمی دانم این زندگی ست یا زندگی نیست.این روزمرگی ها،دست پا زدن ها که مبادا غرق شوی یا نشوی.این مناسبات پیچیده،که تو را در بر می گیرد ومی خواهد تورا ببلعد. نمی گذارد که بزرگترین کار زندگیت را شروع کنی؟نمی دانم کی زمان شروع آن است؟همه در گیر حرف ها و شنیده ها و چیزهای فرساینده وچیزها ی مسخره،کشاکش روزگار.پس کی باید بزرگترین کار زندگیت را شروع کنی؟
بعضی ها بعضی ها را دوست دارند! بعضی ها بعضی هارا برای چیزهای مسخره و کوچک دوست دارند! بعضی ها بعضی هارا برای شب رمانتیک و رختخواب گرم و نرمشان دوست دارند! بعضی ها بعضی ها را تصور می کنند که دوست دارند! بعضی ها بعضی هارا به خاطر اینکه نسبت فامیلی دارند دوستشان دارند! بعضی ها بعضی ها رامجبورند که یک عمر دوست بدارند! بعضی ها بعضی ها را دوست دارند وگرنه میمیرند و نابود می شوند! بعضی ها بعضی ها را برای اینکه خرشان از پل عبور کند دوست دارند! واما بعضی ها،... بعضی ها واقعاُ بعضی ها دوست دارند؛فارغ از تمام آنچه به عنوان زیبای وزشتی به آنها آموختند و مجبورشان کرده اند مانند آنها فکر کنند بعضی ها خودشان را خوب می شناسندوبه خودشان اطمینان کامل دارند که برای دوست داشتن شان اسیر پیش داوری های معمول ومسخره نمی شوند.این دسته واقعا بعضی هارا دوست دارند دلم می سوزد برای بعضی ها؛باید شدیدا هم دل سوزاند وبرایشان افسوس خورد؛برای آنکه لیاقت آن را ندارند که بعضی ها را دوست داشته باشند بدتر از آن هم هست ! میدانید چیست؟ بعضی ها خیلی بدبخت هستند!به حال آنها باید گریست؛آنها نمی توانند کسی را دوست بدارند.
من این شعر کودکانه را خیلی دوست دارم .اما نام شاعر را نمی دانم. خداکند جوانه اي نميرد
می گوید! می نویسم... مانند رود نه! مانند باران در این شب وروزها آرزوهايـتان را بـر بــال فــرشتـگان بـگذاريـد و تـا رسيــدنش بـه آسمــان دعــا *در ایستگاه استجابت دعا ما را هم یادی کنید!
بچه که بودم صبح سحر از خواب بیدار می شدم و تا خود شب شیطنت می کردم و می دویدم و می پریدم. با شوهر عمه ام(خدا بیامرزدش) به خاطر اینکه پیر بود می گفتم بابا بزرگ. بیچاره را مجبور می کردم با من بازی کند. وقتی خسته می شد می گفت بیا یک دقیقه آرام بشینیم هر کسی که حرف بزند یا تکان بخورد خر است. من می گفتم باشه. چند دقیقه بعد که کلافه می شدم می گفتم اشکال نداره من خر! بنده خدا بابا بزرگ! سه یاچهارساله بودم که با دایی ام می رفتیم کوچه و با دوستانش تیله بازی می کردیم. همیشه هم من می باختم. تمام تیله هایم را می دادم و دست آخر دایی بیچاره مجبور می شد از تیله های خودش به من بدهد ویا مجبورش می کردم من را سوار دوچرخه اش کند. یک روز از من خسته شده بود. موقع دوچرخه سواری یک دفعه ترمزش را گرفت و من که پشت سرش نشسته بودم و مواظب نبودم، خوردم زمین و حسابی زخمی شدم ودستم شکست. نمی دانم! به همین دلیل بود مادرخانمی و آقای پدر عزیزم مرا پنج ساله مدرسه فرستادند.آن روز موقع رفتن آن قدر شاد بودم و با خود گفتم لا اقل آن جا می توانم حسابی با دختر های دیگر بازی کنم. تمام راه را برای مادرم یک ریز حرف زدم واز مدرسه شعر ساختم. کلماتی را کنار هم می گذاشتم و می گفتم: مامان شعرم قشنگه؟ او هم می گفت: خیلی. وقتی مدرسه رسیدم. مادرم دستش را از دستم جدا کرد. گریه کردم. آن قدر گریه کردم که نفسم به هق هق افتاد. بیچاره مادرم با دل نگرانی رفت. معلم کلاس اولم را هیچ وقت یادم نمی رود. (خانم اسفندیاری) زن عصبی ای که همان روز اول یک سیلی محکم به صورتم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. اشکهایم در چشمانم خشک شد. تا مدت ها بیمار بودم. از آن روزانگار من کس دیگری شدم. دیگرحرف نمی زدم. خانواده ام نگران و دلسوز که چرا چیزی نمی گویم.معلم کلاس دومم زن خیلی خوب ومهربانی بود.( خانم حسنلو) که به عشق او قفل زبانم باز شد.کلاس سوم و چهارم وپنجم گذشت.شدم اول راهنمایی معلم عربی ام که خیلی از او می ترسیدم و روز درس او من وتمام بچه ها انگار تب داشتیم. حا لمان بد بود.یکروزمعلم رفت بیرون وبه نماینده کلاس گفت:هرکسی حرف زد اسمش را بنویس من پنج نمره از او کم می کنم که دوستم حرفی زد ومن هم حسابی خندیدم واسمم را نوشت و نمره ام کم شد و کلی گریه کردم. *همین چند وقت پیش هم این زبان کار دستم داد و یکی از دوستانم را بی هیچ غرضی رنجاند واز هفت خوان رستم عبور کردم تا ثابت شود من بیگناه بودم.این را برای این گفتم چون چند دوست خیلی عزیز از من پرسیدند چرا در دسترس نیستی. * حا لا من مثل گذشته زیاد حرف نمی زنم و بیشتر دوست دارم گوش کنم. |
About![]()
خدا مشتی از خاک را گرفت. می خواست لیلا را بسازد. از خود در آن دمید و لیلا پیش از آنکه با خبرشودعاشق شد. Archives87/10/01 - 87/10/3087/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 Links
آغاز دردهاوخاطره ها / علی ادیب
کیکاوس یاکیده |