|
چشمانم را که می بندم دوباره سحر...
پی نوشت :این جملات احساسم است .نه شعر، چون نه شاعرم و نه جسارت می کنم باشم
دلکم هنوز ننوشته ام آن واژه نابی که این دلتنگی را تفسیر کند صبور باش !
روی زانو هایت در روز های خوب کودکی بازی و شادی کردم
گاهی یادم می رود من همان لیلای بودم که منتظر و امید هزاران اتفاق خوب را می کشید.یادم می رود امروز که از رختخواب خودم را می کندم گفتم با خورشید همراه می شوم .یادم می رود هر چقدر که این روزها خاکستری باشد شاید در آستانه روز های روشن و سپید باشم.یادم میرود که مادرم به من می گوید زندگی زمینی یعنی رنج و درد ، غم و شادی، شکست و پیروزی اینها ست که تو را برای آینده شکل می دهد.یادم می رود که زندگی هنوز خیلی از شگفتی هایش را برایم رو نکرده .
کاش لشکر خیر دَم ودستگاهی به خوبی و بزرگی شر داشت کاش! پی نوشت :کم کم پیروزی خیر بر شر در قرن حاضر به افسانه مبدل می شود
آه! می گویند چون بگذشت روزی « پی نوشت: می خواستم چیز دیگری بنویسم انگار ذهنم قفل کرده و یاری نمی کند. پ ن2:فکر کنم سلولهای بدنم از بیخ وبن در حال سوختن است.
زندگیم افکارو احساسم همه چیزم عوض شده.گمانم دیگر لیلا نیستم.شدم یک مجنون دیوانه.چقدر وحشتناک است امیدو ایمانت را از دست بدهی یا گم کنی وعاجزانه به آنها نیاز داشته باشی .چیزی که من خیلی از انها حرف میزدم اما حالا نمی توانم این روزها چنین حالی دارم نمیدانم چرا نمی توانم مثل بقیه زندگی کنم .مثل دوستان و همکلاسیهایم برای خودم زندگی کنم سرم در لاک خودم باشد و غصه آدمهای دور و نزدیکم رانخورم آنها که به زندگی وحشتناک خودشان عادت کردن .آخه چرا نمی توانم خودم را گول بزنم خودم را با این چیزها تسکین بدهم شایدحقیقت هرچند که تلخ باشد بهتر از تسکین با دروغ است .
|
About![]()
خدا مشتی از خاک را گرفت. می خواست لیلا را بسازد. از خود در آن دمید و لیلا پیش از آنکه با خبرشودعاشق
Home
|