تبليغاتX
سایه ی روشن

سایه ی روشن

هرکس جهانیست بنشسته در گوشه ای

 

چشمانم را که می بندم
آرامشی به جانم هدیه می کند
 و آن گاه با رویای نیمه شب به زیارت تو می آیم
ازخیل رویا های دور و قدیمی عبور می کنم
به سوی تو می آیم
وسر به آستانت می گذارم
باز امید زنده می شود
ودریکی ازهمین شبها ،این پایین ها
خودم را می بینم
که هنوز همان دخترک آبیى هستم که بودم
باز منم باز تو سرزمین رویاهایم
اما

دوباره سحر...

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت11:35توسط لیلا | |


در این لحظه!
در تنهایی و سکوت                                          
میان بهت و ابهام
 عشق و غرورم
 وطنم افغانستان سراسر اتفاق است و حادثه           
 جای که در لای صفحه های تاریک تاریخ بسیار شکسته                           
زخم خورده
بغض کرده
ترسیده
گریسته
سوخته
رنج ها کشیده
ولی باز بر پاهای خود ایستاد
وطنم باز هم با یست تو که در بازی تلخ وشیرین تاریخ ودر اوج  طوفان سهمگین و در هیاهو ی مخرب و یرانگر ایستادی حالا هم با یست
به آسمان نگاه کن!
بلند شو
گریه نکن
اشکهایت را پاک کن
می دانم که تو بسیار درد و رنج کشیدی
تو که بارها و بارها رفت آمد بیگانگان را دیدی
تو که با زخم ودرد
با ظلم وستم
با خون ودروغ
با آتش جنگ بیگانه نیستی
خواهش می کنم چشمهایت را نبند
نشکن
بخند و باز بایست
نگذار قلبم زنده به گور شود.

  پی نوشت :این جملات احساسم است .نه شعر، چون نه شاعرم و نه جسارت می کنم باشم

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت17:23توسط لیلا | |

 

دلکم

هنوز ننوشته ام

آن واژه نابی که این دلتنگی را تفسیر کند

صبور باش !

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت0:12توسط لیلا | |

پدر

 

روی زانو هایت در روز های خوب کودکی بازی و شادی کردم
     که اکنون لطیف ترین خاطره ام در جوانی است
حساب ،الفبا، خط زیبا رایاد گرفتم
در کنار تو پاک بودن را آموختم
حس خوب دعا را
عشق به خدا را یاد گرفتم
با گرفتن دستهایت صبر تو را آموختم
و
قدرتت را که چرا زندگی همیشه آسان نیست
پدرم تن خسته تو نهال قامتم را سبز نگاه داشته
ای همیشه جاری در من دوستت دارم

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت0:2توسط لیلا | |

گاهی یادم می رود  من همان لیلای بودم که منتظر و امید هزاران اتفاق خوب را می کشید.یادم می رود امروز که از رختخواب خودم را می کندم گفتم با خورشید همراه می شوم .یادم می رود هر چقدر که این روزها خاکستری باشد شاید در آستانه روز های روشن و سپید باشم.یادم میرود  که مادرم به من می گوید  زندگی زمینی یعنی رنج و درد ، غم و شادی، شکست و پیروزی اینها ست که تو را برای آینده شکل می دهد.یادم می رود که زندگی هنوز خیلی از شگفتی هایش را برایم رو نکرده .


دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هرکسی پنج روز نوبت اوست

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت1:5توسط لیلا | |

 

کاش لشکر خیر دَم ودستگاهی به خوبی و بزرگی شر داشت کاش!

پی نوشت :کم کم پیروزی خیر بر شر در قرن حاضر به افسانه مبدل می شود

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت9:52توسط لیلا | |

 

آه! می گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

ز آن نباید یاد کردن
خاطر خود را
بی سبب ناشاد کردن.
بر خلاف یاوه مردم

پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز.
میکشم تصویر آن را

یاد می آرم از آن روز

«نیما یوشیج»

پی نوشت: می خواستم چیز دیگری بنویسم انگار ذهنم قفل کرده و یاری نمی کند.

پ ن2:فکر کنم سلولهای بدنم از بیخ وبن در حال سوختن است.

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت6:33توسط لیلا | |

زندگیم افکارو احساسم همه چیزم عوض شده.گمانم دیگر لیلا نیستم.شدم یک مجنون دیوانه.چقدر وحشتناک است امیدو ایمانت را از دست بدهی یا گم کنی وعاجزانه به آنها نیاز داشته باشی .چیزی که من خیلی از انها حرف میزدم اما حالا نمی توانم این روزها چنین حالی دارم نمیدانم چرا نمی توانم مثل بقیه زندگی کنم .مثل دوستان و همکلاسیهایم برای خودم زندگی کنم سرم در لاک خودم باشد و غصه آدمهای دور و نزدیکم رانخورم آنها که به زندگی وحشتناک خودشان عادت کردن .آخه چرا نمی توانم خودم را گول بزنم خودم را با این چیزها تسکین بدهم شایدحقیقت هرچند که تلخ باشد بهتر از تسکین با دروغ است .

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت10:54توسط لیلا | |