|
من این شعر کودکانه را خیلی دوست دارم .اما نام شاعر را نمی دانم. خداکند جوانه اي نميرد و در نوکي ترانه اي نميرد پري براي پرزدن نخشکد صفاي آشيانه اي نميرد خداکند به شهر آرزوها غريب و بي پناه ، کس نباشد درخت ها ي مهربان سرودند؛ « پرنده باشد و قفس نباشد» درخت ها ي مهربان سرودند ولي قفس نه کم ، که بيشترشد پرنده ميوه نيست ، چيدني نيست چه قدرجوجه ، آه دربه درشد خدا کند دلي ز ما نرنجد گل از تماس دست ها نرنجد خدا که گوش مي دهد به هر آه خدا کند دل خدا نرنجد
می گوید! می نویسم... مانند رود نه! مانند باران در این شب وروزها آرزوهايـتان را بـر بــال فــرشتـگان بـگذاريـد و تـا رسيــدنش بـه آسمــان دعــا *در ایستگاه استجابت دعا ما را هم یادی کنید!
بچه که بودم صبح سحر از خواب بیدار می شدم و تا خود شب شیطنت می کردم و می دویدم و می پریدم. با شوهر عمه ام(خدا بیامرزدش) به خاطر اینکه پیر بود می گفتم بابا بزرگ. بیچاره را مجبور می کردم با من بازی کند. وقتی خسته می شد می گفت بیا یک دقیقه آرام بشینیم هر کسی که حرف بزند یا تکان بخورد خر است. من می گفتم باشه. چند دقیقه بعد که کلافه می شدم می گفتم اشکال نداره من خر! بنده خدا بابا بزرگ! سه یاچهارساله بودم که با دایی ام می رفتیم کوچه و با دوستانش تیله بازی می کردیم. همیشه هم من می باختم. تمام تیله هایم را می دادم و دست آخر دایی بیچاره مجبور می شد از تیله های خودش به من بدهد ویا مجبورش می کردم من را سوار دوچرخه اش کند. یک روز از من خسته شده بود. موقع دوچرخه سواری یک دفعه ترمزش را گرفت و من که پشت سرش نشسته بودم و مواظب نبودم، خوردم زمین و حسابی زخمی شدم ودستم شکست. نمی دانم! به همین دلیل بود مادرخانمی و آقای پدر عزیزم مرا پنج ساله مدرسه فرستادند.آن روز موقع رفتن آن قدر شاد بودم و با خود گفتم لا اقل آن جا می توانم حسابی با دختر های دیگر بازی کنم. تمام راه را برای مادرم یک ریز حرف زدم واز مدرسه شعر ساختم. کلماتی را کنار هم می گذاشتم و می گفتم: مامان شعرم قشنگه؟ او هم می گفت: خیلی. وقتی مدرسه رسیدم. مادرم دستش را از دستم جدا کرد. گریه کردم. آن قدر گریه کردم که نفسم به هق هق افتاد. بیچاره مادرم با دل نگرانی رفت. معلم کلاس اولم را هیچ وقت یادم نمی رود. (خانم اسفندیاری) زن عصبی ای که همان روز اول یک سیلی محکم به صورتم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. اشکهایم در چشمانم خشک شد. تا مدت ها بیمار بودم. از آن روزانگار من کس دیگری شدم. دیگرحرف نمی زدم. خانواده ام نگران و دلسوز که چرا چیزی نمی گویم.معلم کلاس دومم زن خیلی خوب ومهربانی بود.( خانم حسنلو) که به عشق او قفل زبانم باز شد.کلاس سوم و چهارم وپنجم گذشت.شدم اول راهنمایی معلم عربی ام که خیلی از او می ترسیدم و روز درس او من وتمام بچه ها انگار تب داشتیم. حا لمان بد بود.یکروزمعلم رفت بیرون وبه نماینده کلاس گفت:هرکسی حرف زد اسمش را بنویس من پنج نمره از او کم می کنم که دوستم حرفی زد ومن هم حسابی خندیدم واسمم را نوشت و نمره ام کم شد و کلی گریه کردم. *همین چند وقت پیش هم این زبان کار دستم داد و یکی از دوستانم را بی هیچ غرضی رنجاند واز هفت خوان رستم عبور کردم تا ثابت شود من بیگناه بودم.این را برای این گفتم چون چند دوست خیلی عزیز از من پرسیدند چرا در دسترس نیستی. * حا لا من مثل گذشته زیاد حرف نمی زنم و بیشتر دوست دارم گوش کنم.
|
About![]()
خدا مشتی از خاک را گرفت. می خواست لیلا را بسازد. از خود در آن دمید و لیلا پیش از آنکه با خبرشودعاشق شد. Archives87/10/01 - 87/10/3087/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 Links
آغاز دردهاوخاطره ها / علی ادیب
کیکاوس یاکیده |