|
حکایت من و پاییز انگار پایانی ندارد! روزمرگی و افسردگی... غروب های زود و تاریکی هایی بلند و سرما که تا مغز استخوانم را می سوزاند!این روزها دلم می گیرد! از آفتاب مایل و از کار ها که هی بیشتر می شوند و هوا که هی سرد تر می شود و..... به این فصل نمی توانم غلبه کنم! کلافه گی و درماندگی ام چاره ندارد!
آه از این زندگی، که آدم را درگیر اطراف می کند.نمی دانم این زندگی ست یا زندگی نیست.این روزمرگی ها،دست پا زدن ها که مبادا غرق شوی یا نشوی.این مناسبات پیچیده،که تو را در بر می گیرد ومی خواهد تورا ببلعد. نمی گذارد که بزرگترین کار زندگیت را شروع کنی؟نمی دانم کی زمان شروع آن است؟همه در گیر حرف ها و شنیده ها و چیزهای فرساینده وچیزها ی مسخره،کشاکش روزگار.پس کی باید بزرگترین کار زندگیت را شروع کنی؟
|
About![]()
خدا مشتی از خاک را گرفت. می خواست لیلا را بسازد. از خود در آن دمید و لیلا پیش از آنکه با خبرشودعاشق شد. Archives87/10/01 - 87/10/3087/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 Links
آغاز دردهاوخاطره ها / علی ادیب
کیکاوس یاکیده |