|
حکایت من و پاییز انگار پایانی ندارد! روزمرگی و افسردگی... غروب های زود و تاریکی هایی بلند و سرما که تا مغز استخوانم را می سوزاند!این روزها دلم می گیرد! از آفتاب مایل و از کار ها که هی بیشتر می شوند و هوا که هی سرد تر می شود و..... به این فصل نمی توانم غلبه کنم! کلافه گی و درماندگی ام چاره ندارد!
|
About![]()
خدا مشتی از خاک را گرفت. می خواست لیلا را بسازد. از خود در آن دمید و لیلا پیش از آنکه با خبرشودعاشق شد. Archives87/10/01 - 87/10/3087/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 Links
آغاز دردهاوخاطره ها / علی ادیب
کیکاوس یاکیده |